خلاصه کتاب انسان خردمند؛ سفری در تاریخ تکامل بشر
کتاب «انسان خردمند»، نوشته یووال نوح هراری، نه تنها یک اثر تاریخی، بلکه سفری در اعماق بیولوژی، جامعهشناسی و اقتصاد است که نگاه ما را به جایگاهمان در جهان تغییر میدهد. بسیاری از ما تصور میکنیم که تمدن کنونی ما محصولی بدیهی از پیشرفتهای تدریجی است، اما هراری با روایتی جسورانه نشان میدهد که داستان «هومو ساپینس» (انسان خردمند) آمیزهای از شانس، تخیل و تواناییهای منحصربهفرد در همکاری بوده است. مطالعه این کتاب برای هر کسی که میخواهد ریشه باورها، ارزشها و ساختارهای سیاسی امروز را درک کند، یک ضرورت محسوب میشود.
در این مقاله از وبسایت کتابخانه، تلاش کردهایم عصارهای دقیق از این اثر فاخر را برای شما آماده کنیم. ما به بررسی نقاط عطفی میپردازیم که باعث شد موجودی ضعیف در دشتهای آفریقا، به حاکم بلامنازع زمین تبدیل شود. هدف ما از این مرور، صرفاً بازخوانی رویدادها نیست، بلکه به دنبال درک این نکته هستیم که چگونه «قصه»ها توانستهاند تمدنهای بشری را بنا کنند.
انقلاب شناختی: نقطه عطف ظهور انسان مدرن
انقلاب شناختی، حدود ۷۰ هزار سال پیش رخ داد؛ زمانی که ساختار ذهنی انسان خردمند به گونهای تغییر یافت که او را قادر به برقراری ارتباطی کاملاً متفاوت با همنوعان خود کرد. تا پیش از این، انسانها تنها موجوداتی در زنجیره غذایی بودند که چندان بر محیط زیست خود تاثیرگذار نبودند، اما با ظهور قابلیتهای ذهنی جدید، آنها توانستند از محدوده زیستی خود فراتر بروند. این دوران آغاز عصری بود که در آن، ابزارهای سنگی جای خود را به ایدهها و مفاهیم دادند.
این تحول صرفاً یک جهش بیولوژیکی نبود، بلکه یک جهش در نحوه پردازش اطلاعات بود. انسانها یاد گرفتند که چگونه با استفاده از زبان، اطلاعات پیچیدهای را منتقل کنند. این توانایی، فراتر از هشدار دادن برای خطر بود؛ بلکه آنها توانستند درباره آینده، مفاهیم انتزاعی و حتی موجوداتی که وجود خارجی نداشتند گفتگو کنند. در واقع، هوش انسان خردمند در قدرت «تخیل» نهفته بود؛ چیزی که او را از تمام گونههای دیگر جدا میکرد.
شاید بپرسید دقیقاً چه چیزی باعث شد این انقلاب تا این حد تأثیرگذار باشد؟ در جدول زیر برخی از تفاوتهای کلیدی انسان قبل و بعد از این انقلاب را مشاهده میکنید:
| ویژگی | قبل از انقلاب شناختی | بعد از انقلاب شناختی |
|---|---|---|
| توانایی ارتباطی | صرفاً هشدار برای خطر | خلق مفاهیم و اسطورهها |
| همکاری | گروههای کوچک خانوادگی | شبکههای بزرگ اجتماعی |
تصویر پیشنهادی: یک تصویر مفهومی با کیفیت از شبکههای عصبی یا نمادی از ابزارهای اولیه سنگی که در کنار هم قرار گرفتهاند، میتواند فضای این بخش را برای کاربر ملموستر کند.
زبان؛ ابزاری برای خلق واقعیتهای خیالی
بزرگترین دستاورد انقلاب شناختی، «زبان» بود، اما نه زبانی برای توصیف اشیاء در دنیای واقعی. انسانها توانستند درباره «واقعیتهای خیالی» صحبت کنند. مفاهیمی مثل روح، خدا، ملت یا حقوق بشر، همگی واقعیتهای خیالی هستند که در دنیای فیزیکی وجود ندارند، اما از طریق زبان و توافق جمعی به حقایقی قدرتمند تبدیل شدند. این قدرت تخیل بود که به انسان اجازه میداد هزاران غریبه را برای یک هدف واحد گرد هم آورد.
این واقعیتهای خیالی، اساس نظم اجتماعی را شکل دادند. در حالی که میمونها تنها میتوانند بر اساس شناختی که از نزدیکان خود دارند با آنها همکاری کنند، انسان خردمند توانست بر اساس باور به یک داستان مشترک، با غریبهها همکاری کند. این قدرتِ باور، پایه و اساس ظهور شهرهای بزرگ، دولتها و امپراتوریها شد.
عناصر کلیدی که زبانِ انسان را متمایز کرد عبارتند از:
- قابلیت انتقال اطلاعات درباره چیزهایی که وجود خارجی ندارند (اسطورهسازی).
- قدرت سازماندهی رفتارهای پیچیده اجتماعی بر پایه باورهای مشترک.
- امکان انعطافپذیری در رفتار اجتماعی بدون نیاز به تغییرات بیولوژیکی در مغز.
چرا ما تنها گونه باقیمانده از تبار انسان هستیم؟
پیش از ظهور ما، گونههای انسانی دیگری مثل «نئاندرتالها» نیز در زمین زندگی میکردند که از نظر جسمی بسیار قویتر از ما بودند. هراری طرح این پرسش را مطرح میکند که چرا آنها منقرض شدند و ما باقی ماندیم؟ فرضیههای مختلفی در این باره وجود دارد، از جمله تئوری همآمیزی یا تئوری جایگزینی. اما نکته اصلی اینجاست که ما تنها گونهای بودیم که توانستیم با تکیه بر ابزارهای تخیلی و شبکههای همکاری وسیع، دیگر گونهها را به حاشیه برانیم.
نبرد نهایی برای بقا، احتمالاً نه در میدانهای جنگ فیزیکی، بلکه در توانایی سازماندهی اجتماعی رخ داد. انسان خردمند با استفاده از قدرت زبان، توانست استراتژیهای پیچیدهای برای شکار، دفاع و جابهجایی طراحی کند که سایر گونهها از درک آن عاجز بودند. این برتری نه به دلیل هوش فردی، بلکه به دلیل «هوش جمعی» حاصل از همکاری در مقیاس وسیع بود.
در نهایت، ما تنها بازماندگان یک تبار بزرگ هستیم که با خودخواهی یا شاید فقط به دلیل تواناییِ انطباقِ بیشتر، به تنها گونه انسانی تبدیل شدیم. این واقعیت تلخِ تاریخ، بخشی از میراث ژنتیکی و فرهنگی ماست که هراری با تأمل فراوان به آن میپردازد و ما را به فکر فرو میبرد که آیا این تنهایی، تهدیدی برای آینده خود ماست یا خیر.
انقلاب کشاورزی: دام بزرگی که بشر در آن گرفتار شد
حدود ۱۰ هزار سال پیش، انسان خردمند از سبک زندگی شکارچی-گردآورنده دست کشید و به سمت کشاورزی روی آورد. این گذار در نگاه اول یک پیروزی بزرگ برای تمدن به نظر میرسد، اما هراری با دیدگاهی متفاوت به آن مینگرد. او انقلاب کشاورزی را «بزرگترین فریب تاریخ» مینامد. از نظر او، این تغییر نه به معنای افزایش رفاه فردی، بلکه به معنای گرفتار شدن در دام تولید انبوه بود که منجر به سختیهای جسمی و وابستگی شدید به محصولات زراعی شد.
پیش از این دوره، انسانها در گروههای کوچک و متحرک زندگی میکردند و رژیم غذایی بسیار متنوعی داشتند. با ورود به عصر کشاورزی، بشر مجبور شد در یک مکان ثابت بماند، به شدت به چند نوع محصول خاص مانند گندم و برنج وابسته شود و ساعتهای طولانیتری را برای کار فیزیکی طاقتفرسا صرف کند. برخلاف تصور عموم که کشاورزی را عامل رشد میدانند، این سبک زندگی باعث شد انسانها به بردگانِ دسترنج خود تبدیل شوند.
این تحول ساختاری، جامعه را از یک ساختار مساواتطلبانه به جوامع طبقاتی تبدیل کرد. جمعیت به سرعت رشد کرد، اما کیفیت زندگی فردی کاهش یافت. این دوران نقطه آغاز بحرانهای زیستمحیطی و فشارهای اجتماعی بود که تمدنهای بزرگ را در طول هزارهها با چالشهای گوناگون مواجه کرد.
برای مطالعه بیشتر درباره تفاوت سبک زندگی انسانهای اولیه و جوامع کشاورزی، پیشنهاد میکنم نگاهی به مقاله تغییرات سبک زندگی در طول تاریخ داشته باشید.
آیا اهلیسازی گیاهان سطح رفاه انسان را بالا برد؟
تأمل در این سوال بسیار ضروری است: آیا گندم، انسان را اهلی کرد یا انسان، گندم را؟ هراری استدلال میکند که گندم توانست با تکیه بر نیروی کار انسان، به موفقترین گیاه روی زمین تبدیل شود. قبل از کشاورزی، گندم یک گیاه وحشی ناچیز بود، اما پس از آن، تمام زمینهای کشاورزی جهان را به تسخیر خود درآورد. انسانها برای مراقبت از این گیاه، آوارگی را کنار گذاشتند و به کارگرانِ تماموقت مزارع تبدیل شدند.
رژیم غذایی تکمحصولی باعث بروز بیماریهای ناشی از کمبود مواد مغذی شد و تراکم جمعیت در سکونتگاههای اولیه، زمینهساز گسترش بیماریهای واگیردار شد. بنابراین، رفاهِ گونهایِ ما (تعداد جمعیت) افزایش یافت، اما رفاهِ تکتکِ افرادِ ما (سلامت و آزادی عمل) به شکل قابلتوجهی سقوط کرد. این تناقض در تاریخ بشر همواره تکرار شده است: پیشرفت در مقیاس جمعی، لزوماً به معنای آسایش در مقیاس فردی نیست.
ظهور مالکیت خصوصی و نابرابریهای اجتماعی
با یکجانشینی، مفهوم «مالکیت» به معنای امروزی آن شکل گرفت. انسانها شروع به انباشت دارایی (غلات، ابزار و زمین) کردند و این موضوع زمینه را برای ایجاد نابرابریهای عمیق فراهم کرد. نخبگان سیاسی و مذهبی با مدیریت منابع، قدرت را در دست گرفتند و اکثریت مردم به طبقات کارگری تبدیل شدند که حاصل دسترنجشان صرف تجملات عدهای محدود میشد.
این ساختار اجتماعی، با استفاده از همان «واقعیتهای خیالی» که در انقلاب شناختی به دست آمده بود، تثبیت شد. سلسلهمراتب اجتماعی به عنوان بخشی از نظم طبیعی یا اراده الهی جلوه داده شد تا مردمِ عادی، وضعیت نابرابر خود را بپذیرند. در جدول زیر، مقایسه وضعیت اجتماعی جوامع شکارچی و جوامع کشاورزی را مشاهده میکنید:
| شاخص | شکارچی-گردآورنده | جامعه کشاورزی |
|---|---|---|
| تنوع غذایی | بسیار بالا (گیاهان و شکار) | بسیار پایین (تکیه بر غلات) |
| ساختار قدرت | مساواتطلبانه | سلسلهمراتبی و طبقاتی |
به طور خلاصه، کشاورزی اگرچه تمدن را ممکن ساخت، اما هزینههای سنگینی بر دوش سلامت جسمی و آزادی انسان گذاشت که آثار آن تا به امروز در جوامع مختلف دیده میشود.
در این بخش میتوان از یک تصویر اینفوگرافیک استفاده کرد که سیر تغییر رژیم غذایی و میزان کار فیزیکی را در این دو دوره مقایسه میکند تا محتوا برای مخاطب دیداریمحور، جذابتر باشد.
مسیر وحدت بشر: قدرت پول، امپراتوریها و ادیان
در طول تاریخ، جوامع کوچک و پراکنده به مرور زمان به سوی یکپارچگی گام برداشتند. این فرایند جهانیسازی نه تصادفی بود و نه ناشی از یک جبر بیولوژیکی؛ بلکه محصولِ سه عامل قدرتمند بود که به انسانها اجازه داد علیرغم تفاوتهای زبانی، فرهنگی و جغرافیایی، در شبکههایی عظیم با یکدیگر همکاری کنند. پول، امپراتوریها و ادیان، به عنوان «نظمهای خیالی»، این امکان را فراهم کردند که غریبهها در مقیاسهای میلیونی به یکدیگر اعتماد کرده و در جهت اهداف مشترک گام بردارند.
هراری توضیح میدهد که چگونه هر یک از این عوامل، بستری برای شکستن مرزهای کوچک قبیلهای فراهم کردند. امپراتوریها با زور یا مدیریت مرکزی، فرهنگهای مختلف را تحت یک چتر واحد قرار دادند، ادیان با ارائه یک نظام اعتقادی فراگیر، پیوندهای اخلاقی جدیدی ایجاد کردند و پول، به عنوان یک زبان مشترک، اقتصادِ دادوستد را فراتر از مرزهای محلی برد. این وحدت، زمینه را برای پیچیدهتر شدن تمدن بشری مهیا کرد.
در واقع، تمام تمدنهای بشری بر پایه این سه رکن بنا شدهاند. بدون این ابزارهای انتزاعی، رشدِ جمعیت و ساختارهای پیچیده سیاسی امروز غیرممکن بود. این بخش از کتاب به ما نشان میدهد که چگونه انسان خردمند، با استفاده از توانایی ذهنیاش برای ساختن «اسطورههای فراگیر»، توانست جهان را به سوی یک کل واحد هدایت کند.
اگر علاقهمند به درک چگونگی شکلگیری اقتصادهای مدرن هستید، حتماً مطالعه مقالهی ما درباره تاریخچه تجارت جهانی را در اولویت قرار دهید.
نقش پول به عنوان قدرتمندترین شبکه اعتماد جهانی
پول احتمالاً موفقترین نظام خیالی است که انسان تا به حال ساخته است. برخلاف دین یا سیاست که تنها برخی از افراد به آن باور دارند، پول تنها نظامی است که حتی کسانی که به هیچچیز دیگری باور ندارند، به آن اعتماد میکنند. پول یک زبانِ مشترکِ جهانی است که به ما اجازه میدهد بدون شناختنِ طرف مقابل، با او دادوستد کنیم. در واقع، ارزش پول در خودِ سکه یا کاغذ نیست، بلکه در «اعتمادی» است که جامعه به ارزش آن دارد.
هراری تأکید میکند که پول نه تنها کالاها، بلکه فرهنگها را نیز به هم متصل کرد. زمانی که طلا یا نقره به عنوان واسطه مبادله پذیرفته شد، جهان به سمت بازارهای بزرگتر حرکت کرد. این فرایند، مرزهای سنتیِ جوامع را درنوردید و باعث شد انسانها بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر وابسته شوند. این وابستگی، قلب تپندهی جهانیسازی در عصر حاضر است که ریشههای آن به هزاران سال قبل بازمیگردد.
مذهب و امپراتوری؛ موتورهای یکپارچهسازی جوامع
امپراتوریها بزرگترین عامل تغییرات سیاسی و فرهنگی در تاریخ بودهاند. با اینکه امپراتوریها اغلب با خشونت و سرکوب همراه بودهاند، اما نقش مهمی در گسترش زبانها، قوانین، هنرها و تکنولوژیها داشتهاند. امپراتوریها با ادغام جوامع مختلف، تنوع فرهنگی را کاهش دادند و استانداردهای یکسانی را در مناطق وسیع جغرافیایی پیاده کردند. این یکپارچگیِ سیاسی، بستر را برای تبادلات گستردهتر فراهم نمود.
در کنار امپراتوریها، ادیان نقشی حیاتی در مشروعیتبخشی به این ساختارهای سیاسی و ایجاد پیوندهای اخلاقی ایفا کردند. مذهب به جوامعِ پراکنده، هویتی واحد بخشید و قوانینی وضع کرد که همکاری را برای پیروانش تسهیل میکرد. ادیان، با ارائه جهانبینیهای مشترک، به انسانها اجازه دادند که با وجود فاصله جغرافیایی، احساس تعلق به یک «امت» یا «جامعه» داشته باشند.
برای درک بهتر اثرگذاری این سه عامل، لیست زیر را مد نظر داشته باشید:
- پول: ایجاد اعتماد فراگیر برای تسهیل دادوستد و کاهش موانع تجاری.
- امپراتوریها: ادغام سیاسی و حقوقی جوامع مختلف در ساختارهای مرکزی بزرگ.
- ادیان: ایجاد مشروعیت معنوی و اخلاقی برای ساختارهای اجتماعی و سیاسی.
تصویر پیشنهادی: استفاده از یک نقشه تاریخی که گسترش امپراتوریهای بزرگ یا مسیرهای تجاری ابریشم را نشان میدهد، میتواند به درک بهتر خواننده از مفهوم «وحدت بشر» کمک شایانی کند.
پیوند میان علم و قدرت نظامی
علم هرگز در خلاء رشد نکرد؛ بلکه همواره در خدمت اهداف قدرتمندان بود. پروژههای علمی بزرگ، از ساخت سلاحهای پیشرفته گرفته تا نقشهبرداری از سرزمینهای ناشناخته، مستقیماً توسط بودجههای نظامی حمایت میشدند. امپراتوریهای بزرگ با استفاده از دانشِ علمی در زمینه دریانوردی، نقشه و پزشکی، توانستند دورترین نقاط جهان را به کنترل خود درآورند و قدرت خود را به سرتاسر گیتی گسترش دهند.
این رابطه همزیستی باعث شد که پیشرفت علمی با سرعت بیشتری نسبت به سایر حوزهها حرکت کند. در واقع، بسیاری از دستاوردهای علمی که امروز در زندگی روزمره استفاده میکنیم، در اصل از دل پروژههای نظامی یا رقابتهای سیاسی میان دولتها بیرون آمدهاند. این حقیقت به ما یادآوری میکند که علم، فارغ از ارزشهای اخلاقی، میتواند هم ابزاری برای نجات و هم سلاحی برای ویرانی باشد.
پیوند میان علم و سرمایهداری در دنیای مدرن
اگر علم به دنبال کشف بود، سرمایهداری به دنبال بهرهبرداری از آن بود. در دنیای مدرن، اعتماد به آینده باعث شد تا سرمایهداران روی ایدههای علمی سرمایهگذاری کنند. این چرخه بازگشت سرمایه به علم، باعث شد تا نوآوریهای علمی به تولیدات صنعتی تبدیل شوند که بازار را دگرگون کردند. از انقلاب صنعتی تا عصر دیجیتال، این پیوند ناگسستنی همواره موتور اصلی حرکتِ تمدن بوده است.
امروز ما در دنیایی زندگی میکنیم که در آن، مرز میان علم و ثروت کاملاً از بین رفته است. شرکتهای بزرگ تکنولوژی با بودجههای کلانِ تحقیقاتی، مرزهای دانش را جابهجا میکنند و این موضوع، سوالات اخلاقی جدیدی را پیش روی ما قرار میدهد. آیا علم باید صرفاً در خدمت رشد اقتصادی باشد؟ یا باید به مسائل کلانترِ بشری همچون اخلاق و عدالت توجه بیشتری نشان دهد؟
تصویر پیشنهادی: استفاده از عکسی که نماد یک اختراع بزرگ صنعتی یا تجهیزات آزمایشگاهی مدرن در کنار نمادهای تجاری باشد، میتواند فضای بحث درباره علم و سرمایهداری را برای خواننده تداعی کند.
آینده انسان: آیا ما به سوی خداگونه شدن میرویم؟
هراری در بخش پایانی کتاب، پرسشی جسورانه مطرح میکند: اگر انقلاب علمی به ما قدرتِ بازطراحی خودمان را داده است، مقصد نهایی کجاست؟ ما اکنون با استفاده از تکنولوژیهای بیوتکنولوژی، مهندسی ژنتیک و هوش مصنوعی، در حال عبور از محدودیتهای بیولوژیکی هستیم که میلیونها سال ما را در بند نگه داشته بودند. انسان خردمند، برای نخستین بار در تاریخ، این قدرت را یافته است که نه تنها محیط اطراف خود، بلکه سرشتِ بیولوژیکی خود را نیز دگرگون کند.
این قدرت، ما را به مرزهای «خداگونه شدن» نزدیک کرده است. از افزایش طول عمر گرفته تا ارتقای تواناییهای ذهنی و جسمی، آیندهای که پیشرو داریم بسیار متفاوت از گذشته است. با این حال، هراری با لحنی هشداردهنده از ما میپرسد که آیا ما میدانیم با این قدرت بیانتها چه کنیم؟ آیا تغییر دادن انسان به معنایِ دست کشیدن از هویت انسانی ماست؟
این تحولات بزرگ، چالشهای اخلاقی بیسابقهای ایجاد کردهاند. مدیریتِ این تواناییهای جدید به خردی بسیار فراتر از دانشِ تکنولوژیک نیاز دارد. ما در حال بازنویسی کد ژنتیکی زندگی هستیم، اما هنوز نمیدانیم که آیا این تغییرات نهایتاً به خوشبختی بیشتر ما منجر میشود یا خیر.
در واقع، بزرگترین چالش قرن ۲۱، نه غلبه بر طبیعت، بلکه کنترل کردنِ خودِ «انسان» است که به ابزارهایی بسیار قدرتمند مجهز شده است. ما اکنون در آستانه گذاری هستیم که میتواند گونه انسان را به موجودی کاملاً جدید تبدیل کند.
تکنولوژی و تغییر در کالبد و تواناییهای بیولوژیک انسان
مهندسی ژنتیک و پیوند میان مغز و کامپیوتر، دیگر محدود به داستانهای علمی-تخیلی نیست. ما در حال مشاهده ظهور انسانهایی هستیم که با پروتزهای هوشمند یا دستکاریهای ژنتیکی، تواناییهایی فراتر از استانداردهای بیولوژیک دارند. این روند، شکافی عمیق میان کسانی که به این تکنولوژیها دسترسی دارند و کسانی که ندارند، ایجاد خواهد کرد که میتواند تعادل اجتماعی جهان را به هم بزند.
هراری معتقد است که شاید در آیندهای نزدیک، شاهد تقسیمبندی گونهی انسان به طبقات بیولوژیک باشیم. این سناریو، سوالاتی اساسی درباره مفهوم برابری، حقوق بشر و معنای زندگی ایجاد میکند. آیا ما حاضریم برای دستیابی به جاودانگی یا قدرت بیشتر، ماهیت انسانی خود را فدا کنیم؟ این پرسشی است که هر فردی باید پیش از ورود به این عصر جدید به آن بیندیشد.
نتیجهگیری
کتاب انسان خردمند، روایتی از پیروزیها، فریبها و تغییرات بیپایان است. هراری به ما نشان میدهد که تاریخ ما، محصولِ قصههایی است که با هم ساختیم و باور کردیم. از انقلاب شناختی تا انقلاب علمی، ما همواره در تلاش بودیم تا جایگاه خود را در جهان مستحکم کنیم، اما در این مسیر، هزینههای سنگینی نیز پرداختهایم. نکته کلیدی این کتاب این است که اگر بدانیم این قصهها چگونه شکل گرفتهاند، شاید بتوانیم قدرتِ بازنویسی آنها را به دست آوریم.
در نهایت، آگاهی از گذشته به ما این قدرت را میدهد که به آینده با دیدی انتقادی نگاه کنیم. ما امروز میراثدارِ تمام آن تحولاتی هستیم که بشر را از غارنشینی به تسخیر فضا رساند. مسئولیت ما در این عصر، انتخابِ هوشمندانه مسیر آینده است؛ مسیری که در آن قدرتِ بینهایت با خرد و انسانیت همراه باشد. مطالعه این اثر، اولین قدم برای کسب این بینش عمیق است.
سوالات متداول
- کتاب انسان خردمند مناسب چه کسانی است؟
این کتاب برای تمام علاقهمندان به تاریخ، فلسفه و علوم اجتماعی که میخواهند نگاهی کلان و متفاوت به سیر تکامل بشریت داشته باشند، بسیار مناسب است. - مفهوم اصلی هراری از «واقعیتهای خیالی» چیست؟
منظور او مفاهیمی است که در دنیای فیزیکی وجود ندارند (مثل دولتها، پول یا حقوق) اما از طریق توافق جمعی انسانها به حقایقی قدرتمند تبدیل شدهاند که زندگی ما را هدایت میکنند. - آیا مطالعه این کتاب دیدگاه ما را نسبت به دنیای مدرن تغییر میدهد؟
بله، این اثر به شما کمک میکند تا ساختارهای پیچیده دنیای امروز (اقتصاد، سیاست و تکنولوژی) را به عنوان برساختهای انسانی بشناسید و از زاویهای متفاوت به آنها بنگرید.
